تبليغاتX
بفرمائید روضه
 
 
 
   
 
 

به مناسبت سالروز رحلت عارف واصل؛ حاج محمداسماعيل دولابي(ره)

اشاره:شنيديم کتاب طوباي محبت چهارم در راه است. سراغش را گرفته بوديم، گفتند در ايام سالگرد عارف واصل حاج محمداسماعيل دولابي، از راه مي رسد. پرسيديم مراسم سالگرد کجا برگزار مي گردد، گفتند: امسال قرارمان اين شده دل به کلام حاج اسماعيل بسپاريم و در مجلس امام حسين عليه السلام حاضر شويم. فرزندشان مي گفتند “وقتي عاشوراست، ديگر سالگرد موضوعيت گذشته را ندارد. بايد همراه حاج اسماعيل شد و در کوچه و خيابان هاي شهر هرجا علم عزاي حسين در دست است و هرجا خيمه او برپاست، ايستاد و بر مولا سلام کرد. همان مولايي که بر پدرمان لطف و مرحمت نمود و سالهاست نام او با نام مولايمان اباعبدالله الحسين قرين گرديده است.”آري اين بار روايتگر عشق، ما را با خود به کربلا مي برد. بخشي از آنچه به خوانندگان تقديم مي شود از کتاب چهارم طوباي محبت است که تا روزهايي ديگر قرار است منتشر شود و بخشي ديگر از طوباي محبت دوم و سوم برگزيده شده است.
    يادشان گرامي باد.
    ***
    کربلا، اعظم مصائب
    آيا مي بينيد که در خانه امام حسين(عليه السلام)، چه خبر است؟ اين به خاطر ريزش رحمت است. يک معناي رحمت، مفت بودن است. اول به دست آوردنش مقداري کار دارد، اما وقتي به دست آوردي پس از آن چيز مفت گرفتن به واسطه رحمت است. در مورد امام حسين (عليه السلام) هم اين طور است. فرد، مضطر است، يا عزادار است يا در دنيا گرفتار است، يا کسي از او مرحوم شده است. هر مصيبتي که به هر ذي روحي از جنس بني آدم برسد، در کربلا مشابه آن هست. آيا غربت دختر بچه اي که کوچک باشد و نه مادر داشته و نه پدر و در بيابان لباسش هم آتش گرفته باشد، بيشتر سراغ داريد؟ آيا هيچ به ذهنت آمده است؟ تصور کن! آيا از اين شديدتر چيزي مي شود؟
    در کربلا همه چيز هست؛ از گرسنگي و تشنگي، بي پدر و مادر بودن، بي صاحب بودن، بي خانمان بودن، يک خيمه پارچه اي بود آن را هم آتش زدند. همه چيز در کربلا هست. هيچ مصيبتي ممکن نيست به صاحب مصيبتي برسد که نمايش آن در کربلا نباشد. کربلا رفيق هم عزاي آدمي است و به او تسليت مي دهد. لذا هرجا مصيبتي به تو برخورد کرد و نتوانستي با کارهاي ديگر و با قرب خدا خود را راحت کني توجهت را کمي به سوي کربلا کن که فورا چون برق لامع خواهد آمد و مصيبت را کنار خواهد زد. مي گويد آيا براي بچه ات مي گريي؟ آيا نمي بيني که شاهزاده علي اصغر (عليه السلام) دارد گريه مي کند؟ نشانت مي دهد. آيا براي تشنگي گريه مي کني؟ آيا نمي بيني که بچه هاي اهل بيت عليهم السلام همه تشنه اند. آيا براي گرسنگي گريه مي کني؟ باز آنجا را نشانت مي دهد. هرجا که ديدي که مصيبت دارد غالب مي شود يک توجه به کربلا کن. الحمدالله همه شما آشناييد.
    هرکس مصيبت زده اي را ياد کند که مصيبتش بزرگ باشد، مصيبت خود را فراموش مي کند و کسي که مصيبتش بزرگ تر است اگر مصيبت زده ها نزديک او بروند، مصيبتشان باطل مي شود. کسي که در دنيا با مصيبت و ابتلا خيلي ورزيده شده باشد و زياد دچار آن شده باشد، اگر کساني مثل من و شما که غصه دارند پيش او برويم ابتلايمان از ميان مي رود. چرا اگر يک ولي خدا جايي بنشيند هر مصيبت زده اي که نزديک او برود حالش به جا مي آيد و خوب مي شود؟ اين بدان خاطر است که او همه اين مصيبت ها را کشيده است و چشيده است. لذا تا مي آيد، مي گويد هيچ نيست، هيچ نيست و... راست هم مي گويد. پيش مصائبي که او کشيده است هيچ نيست. امام حسين(عليه السلام) به همه مي گويد هيچ نيست. زيرا در ماجراي خود مي داند که چه شده است. روز عاشورا همان وقتي که تنها در گودال بود و غير خدا هيچ کس نبود، نگاه مي کرد. تمامي مصيبت زده ها، گرفتاران گناه، گرفتاران دنيا، هرکس در خانه او برود او مي گويد چيزي نيست. بزرگ، اين جور است. تا او بگويد چيزي نيست، چيزي نيست.
    وقتي انسان چنين وثوق محکمي دارد چرا در خانه او نرود. مردم همين که يک چيزشان کم مي شود، مي گردند رفيق و دوست کجا دارند تا در خانه او بروند که هم آبرويشان محفوظ باشد و هم مشکلشان حل شود. به او مي گويند ما مي خواهيم چنين کاري بکنيم. امام حسين(عليه السلام) که در خانه اش اين قدر وسيع است و در رحمت است، هر وقت خداي نخواسته غم و غصه از اطراف، نزديکتان آمد آنجا برويد.
    منتهي مولايم اباعبدالله (عليه السلام) اين چنين نگفت که به دوستانش اهانت شود. فرمود سکينه جان وقتي به مدينه رفتي سلام مرا به شيعيان برسان. بگو هر وقت آب سرد خوشگوار نوشيديد، ياد من کنيد. يک پيغام ديگر هم دارد. ليتکم في يوم عاشورا جميعا تنظروني(1)
    کاش روز عاشورا بوديد و مي ديديد- يعني آن را مي ديديد که غصه هاي عالم برايتان هيچ شود- کيف استسقي لطفلي فابوا ان يرحموني.(2)
    من از مردم خواستم بچه ام را آب بدهند، گفتم بياييد اين بچه مرا بگيريد و آب بدهيد و او را به من برگردانيد و آنها نکردند.
    پيام امام حسين (عليه السلام) همه جا به شيعيان و دوستان رسيده است. اگر هم نرسيده باشد در قلبهايشان وحي است.
    روز عاشورا پرونده ها نو مي شوند
    روز عاشورا، به افراد يک پرونده نو مي دهند. پرونده نو يعني چه؟ يعني اين فرد آمرزيده شده است، حر از حالا عزيز ماست. از اول هم عزيز بود، منتها پرونده اش مرتب نبود تا آمد پهلوي حضرت، پرونده اوليه اش از بين رفت. يک پرونده نو به او دادند. ديگر در فکر معصيت نبود، همه اش در فکر فرمان بردن و شهادت بود. خداوند ما را ثابت بدارد انشاءالله و از حضرت حر بهره بگيريم. حر يعني آزاد، حر آزاده بود.
    خلاصه، عمرتان خيلي خوب جايي مصرف مي شود. يک کمي تعقل وتفکرتان را زياد کنيد. از کودکي همه اش در راه کربلا هستيد .از زماني که به دنيا آمديد، همه ارض، کربلا و همه روزها عاشوراست. شيعيان و دوستان اهل بيت عليهم السلام دائما از کربلا عبور مي کنند. غذايشان را در کربلا مي خورند. در کربلا اولاد درست مي کنند واولادشان شهيد مي شوند. آخر معلوم مي شود، الان معلوم نيست، مخفي است. وقتي که رسيديم آن طرف آن وقت مي بينيد بچه هايتان همه شهيدند، خودتان هم شهيد هستيد. همه شهيد امام حسين(عليه السلام) هستيد!
    همه روي زمين، کربلاست. همه ساعت ها هم عاشوراست، همه روزها و همه شبها، عاشوراست. پس همه مردم، همه امت پيغمبر(صلي الله عليه و آله)، همه شيعيان امير المومنين (عليه السلام) که هستند، اينها همه شهيد هستند. آيا نمي دانستي؟ مگر نديدي گفت کل ارض کربلا و کل يوم عاشورا همه زمانها را گرفت، همه مکانها را هم گرفت. پس اشخاص آن چه؟!
    چرا نمي پرسيد که اشخاص آن چه تا بگويند آنها هم همه شهيدند! کسي نپرسيد. ولي شما بپرسيد، از خدايتان، از هرکس ديگري، حتي از خودشان بپرسيد. پس شهداي آن چه کساني هستند؟ اين مردمي که با اين بدنها، اين جسدها و با اين مکانها سرو کار دارند، اينها چه اشخاصي هستند؟ مي گويند: اينها همه شهداي کربلايند. اينها امام حسين (عليه السلام) و بچه هاي امام حسين (عليه السلام) را شاهدند، اينها هم با آنها شهيدند. اميدوارم همه تان جسدهاي خودتان، بدن هاي خودتان را ببينيد که شهيد شده است.
    روح که از بدن جدا شد معلوم است که بدن آنجا افتاده است. منتهي خودت غسلش مي دهي. غسل هم نمي خواهد، بدنت را پرت کن قاطي شهدا. نه غسل مي خواهد، نه کفن مي خواهد و نه نماز مي خواهد.
    مخصوصا پايين قبر مطهر آنجا که اصحاب دفن اند. اصحاب همه پايين پا و کنار ديوان دفن اند. همانجا که مي ايستيد و زيارتنامه مي خوانيد خودتان قاطي خون واستخوان هاي شهدا هستيد. چون بدن هاي اصحاب همه خرد شده بود، همه را جمع کردند. بدن هاي هفتاد نفر از اصحاب حضرت را يکجا دفن کردند. همه دست و پاهاي خرد شده. پايين پا که مي روي به هوش باش که ميان شهدا ايستاده اي، روي جسدشان، خونشان ورگشان. يا نرو و از داخل مسجد سلام بده يا اگر مي روي به هوش باش.
    اما اگر بروي بهتر است، يک وقتي نگويي نروم بهتر است! برو ولي به هوش باش و با شهدا قاطي شو. چرا نروي! پاي خودت هم استخوان شهيد است، استخوان او هم استخوان شهيد است. اميدوارم وقتي به هم برسند، سلام کنند. پاهايمان هم سلام مي کنند، موهاي سر هم سلام مي کنند، ابروها سلام مي کنند، چشم ها و ساير اعضا و جوارح سلام مي کنند. اجسادکم في الاجساد، ارواحکم في الارواح، قبورکم في القبور، نفوسکم في النفوس،(3) همه قاطي اند.
    شب عاشورا فرمود: هرکس مي خواهد برود، برود. ديدي چطور اختياردارت کرد؟ يعني با اختيار خودت بيا! آيا بيخود مي گويند وضو بگير، غسل کن؟ غسل همين است که در مجلس امام حسين (عليه السلام) با اختياري بيايي، نه اينکه دستت را بگيرند يا هلت بدهند.
    عطش محبت
    اميدوارم قلبهايتان محرم شود. ديگر عاشوراست. از فردا او خود همه را محرم مي کند. وقتي که امشب يا فردا خبر به شما مي رسد و بچه ها مي گويند که از امروز در کربلا آب را بر اهل بيت (عليهم السلام) بستند؛ خبر بالاخره به قلوبتان مي خورد يا پيش از اين خورده است. شيعه هول مي کند. هول، غير ترس است و خيلي مشکل است. اگر آدمي از هول افتاد و يک مرتبه جان داد، زياد نيست. تازه آب را بسته اند و هنوز تشنه نشده اند. تازه مي خواهند آب را ببندند؛ شيعيان و دوستان اهل بيت(عليهم السلام) هول مي کنند. فردا صبح آثار هول و وحشت در اين مذهب- هرکجا که باشند- هست. يعني به قلب طبيعي و خلقي مان سرايت مي کند. مگر آنکه فرد، توجه نداشته باشد واشعار را بگويند و گوش بدهد و رد شود. والا اگر به دل بخورد، هول و وحشت مي کند. چطور وقتي مي گويند فردا چنين و چنان مي شود، آدمي براي آب و نان دنيا وحشت مي کند؟ آب را بر اهل بيت(عليهم السلام) بسته باشند و آدمي هم يقين داشته باشد که الان کربلاست- همه ما و مومنين و مومنات در کربلا هستيم والان هم عاشوراست- آن وقت بگويند آب را بستند؛ به همين سادگي؟
    آب هم از هر جور باشد؛ آب ظاهري باشد يا آب معنوي و تشنگي براي راه خدا باشد. آيا الان اهل مملکت شيعه، تشنه آن نيستند که به امام حسين(عليه السلام) نزديک شوند؟ بيشتر، آن تشنگي است که اين تشنگي را هم در کنارش مي گذارند. براي شيعيان که آن تشنگي است. آنها در درياي غيب بودند واز عالم غيب، سيراب بودند؛ در ظاهر آب نداشتند. ولي ما در هر دو سر تشنه ايم؛ هم تشنه آب دنياييم که مبادا آب را ببندند و هم وحشت داريم که نکند از کربلا محروم بمانيم. به ظهر عاشورا و آن زماني که کار تمام مي شود نرسيم و خداي نخواسته نيمه کاره از اين دنيا برويم. اين هم تشنگي وعطش است.
    خداوند عطش محبت، نصيبتان کند که وقتي بگيرد ريشه هرچه غيرخدا و غيرامام را مي سوزاند. آن، عطشي بسيار قوي است که بدن انسان را خشک مي کند، به حدي که مثل خاک خشک مي شود. يحول العطش بينه و بين السماء کالدخان.(4) اي آدم، عطش بين اهل بيت حسين بن علي(عليه السلام) و آسمان، مثل دود است. عطش روز عاشورا اين جور بود.
    اين را ظاهري حساب کنيد. اگر يک وقت بچه اي صدا بزند “آب” و کسي به او ندهد دفعه دوم که صدا مي زند همه شما بلند مي شويد. صدا طوري است که به همه جا مي زند. اصلا در عالم، هيچ چيز چون عطش نيست.
    شيعه، تربت کربلاست
    شما وقتي تشنه مي شويد اگر پنج دقيقه طاقت بياوريد، آخر سر هوار مي زنيد، يا دعوا مي کنيد که آب بياور، يا خودتان طرف آب مي دويد. عطش که زياد شود، اختيار آدمي را مي برد. اين تازه عطش ظاهري است.
    اميدوارم قلبهاي ما در اين گردابها به امام حسين (عليه السلام) نزديک شود. کربلا تربت مي سازد و همه ابدان شيعيان را تربت مي کند. از عطش، آب بدن خشک مي شود و تشنه دنيا و آخرت مي شود. هم تشنه آب ظاهري مي شود و هم تشنه معنوي. تشنگي، آب بدن را مي کشد و کم مي کند و آن را خشک و خاک و تربت مي کند. کسي که تشنه کربلا شد، بدنش سرانجام تربت مي شود؛ همين بدن ظاهري، ولو نمرده باشد.
    تربت را اگر به دريا بزني، خجالت مي کشد که طغيان کند و ساکت مي شود. اگر آن را به تب شديد چهل درجه عرضه کني، تب فورا ساکت مي شود و از آن بدن مي رود، خجالت مي کشد. تربت به او مي گويد تو حرف نزن، من مال کربلايم. به تب مي گويد من از صبح تا ظهر عاشورا توفان ها ديده ام. تو فقط يک توفان ديده اي. تب خجالت مي کشد و تا تربت امام حسين(عليه السلام) به آن مي رسد سرش را پايين مي اندازد و مي رود. اگر به دريايي که طغيان کرده است تربت نشان دهي، خجالت مي کشد، سرش را پايين مي اندازد و آرام مي گيرد. همه شما، هم با عقلتان، هم با محبتتان و هم با ولايتتان مي بينيد که اين درست است.
    اساسا وقتي کسي که ابتلا زياد ديده است مي آيد، کسي که کم مصيبت ديده است خاموش مي شود. کسي برادر و يا عيالش مرحوم شده، ديگري بچه اش مرحوم شده است و گريه مي کند. وقتي آن که ابتلاي بزرگتر ديده است وارد مي شود، آن يکي خاموش مي شود و ديگر خجالت مي کشد گريه کند. اين خيلي ساده است. تمام ابتلائاتي که ما در دنيا مي کشيم، با ياد کربلا ساکت مي شود.
    اميدواريم اين ابتلائات، ساکت شود سپس با خود کربلايي ها گريه کنيم، با خود امام حسين و حضرت زينب (سلام الله عليها.) چقدر شيرين است؛ هرگاه آنها گريه کردند، تو هم گريه کني و هر وقت سرور داشتند، مسرور باشي. از مصيبت هاي خود، راحت شويم و بنشينيم. چگونه راحت شويم؟ ياد مصيبت آنها ما را راحت مي کند، زيرا مصائب آنها زياد و تمام است. ابتلاهاي ما کجا و ابتلائات آنها کجا؟ جاي ما کجا و جاي آنها کجا؟ اميدوارم انشاءالله به حساب خوبان بگذاري. همه مصائب دنيا را به حساب کربلا بگذار؛ بگو با غصه کربلا، ديگر دنيا به مصيبتش نمي ارزد که برايش غصه بخوريم و محزون شويم.
    هر وقت خواستي گريه کني، براي مولايمان حسين بن علي(عليه السلام) گريه کن که همه آسمان و زمين و ملکوت، وقتي که او بگريد و محزون باشد، براي او گريه مي کنند. در روز عاشورا حضرت يکي دوبار به گريه افتاد وبکي بکاء شديدا.(5) اميرالمومنين (عليه السلام) در عمرش دو سه بار در ميان جمعيت و در مساجد گريه کرده است. منتهي يک مرتبه گريه آنها، خيلي زياد است و اگر به خاطر همان يک بار، مخلوقات و بشر و ذرات عالم تا قيامت گريه کنند، کم است.
    زينب (س)؛ نفس علي (عليه السلام)
    عزيز خدا و ولي خدا گريه کند؛ يعني همه آسمان و زمين و ملک و ملکوت، دارد گريه مي کند. همه جا مضطرب مي شود، سر انسان، بالا، پايين، آسمانها، زمين همه گريه مي کنند. زيرا قلب مومن، عرش رحمان است. وقتي يک بچه يتيم گريه مي کند، عرش خدا مي لرزد.
    اينک قافله به کربلا رسيده و ساکن شده است و خانواده ها در حرم و اصحاب نيز نشسته اند و در حال مذاکره و صحبت و اياب و ذهاب و آمد و رفت هستند. شبها از ترس دشمن چراغ روشن نمي کنند. حرم خدا و عزيزان خدا، شبها چراغ ندارند. غذا هم هرچه زاد و راحله بوده است مصرف شده و آب را هم که بسته اند. کانه تمام زمين بي رزق، مانده است. تمام ملا اعلي بي ذکر خدا مانده اند و ملائکه نمي توانند ذکر خدا کنند.
    اهل حرم امام حسين(عليه السلام) گريه مي کنند و کودکان او ضجه مي زنند. صداي آنها هنوز مي آيد و ناله زينب(سلام الله عليها) هنوز به گوش مي رسد. به گوش باشيد، اينها راست است. بزرگ خانه، بيشتر وحشت مي کند. آيا مي داني وقتي قلب حضرت زينب(سلام الله عليها) محزون شود، چه بر سر عالم مي آيد؟ تصور کنيد که هيچ بچه اي و هيچ خانمي گريه نکند و تشنه نشود؛ فقط خانم زينب (سلام الله عليها) غصه دار شود. او خود همه است. قلب همه شيعيان محزون مي شود. او کبد و سينه چون اميرالمومنين(عليه السلام) داشت که وقتي خطبه خواند، کساني که پيرمرد بودند و ايام گذشته را ديده بودند، تصور کردند حضرت امير(عليه السلام) دارد خطبه مي خواند.
    بعضي از آنها جمعيت را شکافتند و جلو آمدند. يکي از آنها که آمده بود، وقتي برگشت گفت هذه زينب بنت علي(عليه السلام(.)6) اين زينب است که صدا مي زند. علت داشت که حضرت، کلام را رساند. زيرا زنگ شترها را بسته بودند و سرو صدا راه انداخته بودند تا صداي خانم به مردم نرسد. وقتي مظلومان خيلي مشهور باشند ظالم مي خواهد آنها را بپوشاند. صداي زنگ شترها و هياهو و هلهله عرب را زياد کرده بودند تا کسي صداي خانم را که خطبه مي خواند، نشنود. به مرحمت خدا و با اشاره حضرت، سکوت محض شد. چگونه مي شود شتر راه برود اما صدا نکند؟ نفس اعراب هم ساکت شد. اگر بزرگ خانه اي به اهل آن بگويد ساکت، نفسها همه بند مي آيد. خانم زينب(سلام الله عليها) بگويد اسکتوا، چطور؟ نفس اميرالمومنين(عليه السلام) بگويد ساکت؛ از تمامي زمين هم نفس درنيايد، زياد نيست.
    پي نوشتها:
    1- نفس المهموم ص 204
    
2- همان مدرک
    3- مفاتيح الجنان زيارت جامعه کبيره
    4- بحار الانوار، ج 44، ص 245
    5- مدينه المعاجز، ج3، ص 367 و 371- معالي السبطين، ج2، ص 440
    6- بحارالانوار، ج45، ص 115

 
 
 |    نوشته شده توسط اکبر و صادق
 
 
   
 
 

 

ماه وحور روشن شد از نور ضياء فاطمه ... خيره ماند تا ابد چشمش

 زحيراني از آنکه چون بديدي بوالبشر يکدم لقاي فاطمه ...  کيميا

 گرهست اکسيروجودش بس عزيز کيميا را خوار دارد خاک پاي

 فاطمه ...      به عالم قدر هر دلداره را دلدار ميداند چنانکه سوز دل را

 چشم گوهر بار ميداند ظهور ليله القدر از ديار خفتگان دور است که

 قدر نور را انسان به شام تار ميداند حريم حرمت وحي وهجوم آتش

 افروزان چه گويم من که تنها محرم اسرا ميداند در جهان تا زنده ام

 گويم ثناي فاطمه ...  دست حاجت مي برم سوي خیام فاطمه . . .

 

******************************

 

دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجّاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه‌ی دل بوی محرّم گرفت

زهره‌ی منظومه‌ی زهرا، حسین!
کشته‌ی افتاده به صحرا، حسین!

دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده‌ی مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده‌ات
چشمه‌ای از زخم نمک خورده‌ات

روشنی خلوت شب‌های من
بوسه بزن بر تب لب‌های من

تا ز غم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه‌ات
بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها

آه از آن لحظه که سجّاد شد
هم‌نفس ناله‌ی زنجیرها

قوم به حج رفته به حج رفته‌اند
بی‌تو در این بادیه کج رفته‌اند

کعبه تویی، کعبه به‌جز سنگ نیست
آینه‌ای مثل تو بی‌رنگ نیست

آینه‌ی ره‌گذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می‌زدند
شام تو را سنگ جفا می‌زدند؟

کوفه اگر آینه‌ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیر و تبرزین شود
شام اگر یک‌سره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پرهیز نبُرد مرا
تیغ اجل نیز نبُرد مرا

بی سر و سامان توام یا حسین!
دست به دامان توام یا حسین!

جان علی سلسله‌بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا می‌دهد
بوی حضور شهدا می‌دهد

اشعر حق! عزم منا کرده‌ای؟
کعبه‌ی شش گوشه بنا کرده‌ای؟

تیر تنت را به مصاف آمده‌است؟
تیغ سرت را به طواف آمده‌است؟

چیست شفابخش دل ریش ما؟
مرهم زخم و غم و تشویش ما؟

چیست به‌جز یاد گل روی تو؟!
سجده به محراب دو ابروی تو!

بر سر نی زلف رها کرده‌ای؟
با جگر شیعه چه‌ها کرده‌ای...

باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی

کو کفنی تا که بپوشم تنت؟
تا گیرم دامنه‌ی دامنت...

مرحوم محمّدرضا آقاسی

 
 
 |    نوشته شده توسط اکبر و صادق
 
 
   
 
 

 امام حسين (ع) و سرو به خون غلتان علوي

على بن الحسين ، معروف به علي اكبر (ع) از جمله فرزندان امام حسين (ع) است كه به همراه پدرش از مدينه به مكه و از آن جا به كربلا هجرت كرد و در ركاب آن حضرت، در سن 18 (يا 19 و يا 25) سالگى به شهادت رسيد.

على اكبر (ع) جوانى خوش نام و نسب و داراى ويژگى‏هاى منحصر به فرد بود؛ از جمله در شمايل و خُلق و خو شباهت تمام به پيامبر اكرم (ص) داشت و هر كس او را مى‏ديد، گمان مى‏كرد پيامبر (ص) زنده شده است. اهل بيت پيامبر (ص) نيز هرگاه مشتاق زيارت آن حضرت مى‏شدند، به چهره على‏اكبر (ع) نگاه مى‏كردند.

على‏اكبر(ع) در استحكام ايمان و نشاط روحى سر آمد ديگر ياران امام حسين (ع) بود. امام حسين (ع) در منزلى از منازل بين مكه و كوفه، در نزديكى كربلا، در حالى كه سوار بر اسب بود، اندكى به خواب رفت و سپس بيدار شد و گفت: «اِنَّا لِلَّهِ واِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَاَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ». و اين آيه استرجاع را سه بار تكرار فرمود. على‏اكبر(ع) از پدرش پرسيد: پدر جان، علت خواندن آيه استرجاع و تكرار آن چه بود؟

امام حسين (ع) گفت: در حال حركت، مرا خواب در ربود. در عالم رؤيا سوارى را ديدم كه مى‏گفت: اين قوم مى‏رود و مرگ نيز از پى آنان است. دانستم كه خبر مرگ ما را مى‏دهد. على‏اكبر (ع) گفت: پدرجان! خدا روز بد را نصيب شما نفرمايد، آيا ما بر حق نيستيم؟ امام حسين (ع) گفت: بلى، ما بر حقيم. على‏اكبر گفت: حال كه ما بر حق هستيم، باكى از مرگ و كشته شدن نخواهيم داشت.

در روز عاشورا از ميان فرزندان ابى‏طالب، على‏اكبر، نخستين رزمنده‏اى بود كه پاى در ركاب كرده و از امام حسين (ع) اجازه نبرد با دشمنان را گرفت. امام حسين (ع) به فرزندش اجازه نبرد داد و وى را عازم ميدان نمود. سپس در حالى كه نگاه مأيوسانه‏اى به او مى‏كرد، اشك از چشمانش سرازير شد و سرش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو گواه باش بر اين قوم كه جوانى به جنگ آنان مى‏رود كه شبيه‏ترين مردم در خلقت و خُلق و گفتار به پيامبر تو است و ما هرگاه مشتاق زيارت پيامبرت مى‏شديم به چهره اين جوان نگاه مى‏كرديم. خداوندا! بازدار از آنان بركات زمين را و ايشان را پراكنده ساز و واليان را هرگز از ايشان خشنود مگردان؛ چه اين جماعت ما را خواندند كه يارىِ حق كنند و چون ما اجابت نموديم، با ما دشمنى كرده و شمشير بر روى ما كشيدند.

على اكبر(ع) با دلاورى و فداكارى وصف ناپذيرى وارد ميدان نبرد شد و با اين سخنان خود را معرفى كرد:

اَنا عَلىُّ بْنُ الْحُسيْن بْن عَلىّ نَحْنُ وَ بَيْتُ اللّهِ اَوْلى بالنَّبى

اضْرِبكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَنْثَنِى ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىٍّ عَلَوىّ

وَلا يَزالُ الْيَوْم اَحْمى عَنْ ابى تَاللّهِ لا يَحْكُمُ فينا ابْنُ الدَّعىّ

و به هر سوى هجوم آورد، گروهى را كشته و گروهى ديگر را زخمى كرد. كسى را ياراى مقاومت در برابر او نبود.

ساعتى بدين منوال گذشت تا اين‏كه از شدت گرما و جراحت‏هاى فراوان، تشنگى بر او غلبه كرد و ناچار به سوى خيمه‏گاه بازگشت تا بار ديگر پدر را زيارت و با او وداع كند و اگر در خيمه‏گاه آبى هست، با آن رفع تشنگى كند؛ اما آبى موجود نبود و امام حسين (ع) خود بيش از ديگران تشنه بود. از اين رو، امام (ع) فرزندش را با اين جملات نوازش فرمود: شكيبايى كن و به نبرد با ستم پيشگان ادامه ده! در اندك زمانى جدت، رسول خدا(ص) را ملاقات مى‏كنى و به دست او سيراب مى‏گردى و هرگز تشنه نخواهى شد.

على اكبر (ع) بدون اين‏كه قطره‏اى آب بنوشد، بار ديگر به ميدان شتافت و اين بار نيز با حملات حيدرى خويش آتشى در خرمن دشمنان انداخت و تعدادى را طعمه شمشير برّان خويش كرد. در اين هنگام، مرّة بن منقذ عبدى، كه از سپاهيان عمربن سعد بود، به اطرافيان خود گفت: گناه تمام اعراب بر گردن من باشد اگر اين جوان هاشمى از پيش من بگذرد و من مادرش را به عزايش ننشانم.

مرّةبن منقذ براى به شهادت رساندن على اكبر (ع) پى فرصتى مى‏گشت و همين كه على اكبر (ع) از پيش روى او عبور كرد بر آن حضرت حمله آورد و با نيزه (وبه قولى با تير) وى را از پاى در آورد. برخى مورخان نوشته‏اند كه وى شمشيرى بر فرق على اكبر (ع) زد و فرقش را شكافت.

در اين هنگام على اكبر(ع) در محاصره دشمنان افتاد و آماج شمشيرها و نيزه‏هاى آنان قرار گرفت. جراحت‏هاى فراوان، او را از خود بى‏خود ساخت، دست در گردن اسب خويش انداخت و تن به قضاى الهى داد. اسب وفادارش تلاش فراوان نمود كه سوار خويش را از صحنه نبرد بيرون برد؛ اما به هر سوى مى‏گريخت راه را بسته مى‏ديد. سرانجام، راكب و مركب به زمين افتاده و صداى على اكبر (ع) بلند شد و پدرش را به يارى طلبيد:

يا اَبَتاهُ عَليْكَ مِنّى‏السَّلامُ هذا جَدّى رَسُولُ اللّهِ يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجِّلِ الْقُدوُمَ اِلَيْنا.

امام حسين(ع) كه نگران وضعيت على اكبر(ع) بود، با شنيدن صداى او به ميدان نبرد آمد. ستمكاران را از اطراف فرزندش دور ساخت و نزديك وى آمد، در حالى كه هنوز رمقى در تن داشت. وقتى كه فرزندش را با آن حال ديد، بسيار متأثر گرديد و بى‏اختيار اشك از چشمانش سرازير شد و فرمود: «خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند! چه چيز آنان را جرى كرد كه از خدا و رسولش واهمه نكرده و پرده حرمت رسول خدا را دريدند». سپس فرمود: «اى فرزندم! عَلَى الدُّنْيا بَعْدُكَ الْعَفا».در اين هنگام، زينب كبرى (س) از خيمه ‏ها بيرون شتافت و در حالى كه بر فرزند برادرش ندبه مى‏كرد به سوى ميدان نبرد دويد تا اين كه به برادرش، امام حسين (ع) رسيد كه ماتم زده در كنار پيكر على اكبر (ع) نشسته و بر او مى‏گريست. زينب (س) در حالى كه ازاين مصيبت بى‏تابى مى‏كرد، خود را روى جسد على‏اكبر (ع) انداخت و بسيار بر او گريست. امام حسين (ع) خواهرش، زينب كبرى (س) را از نعش على‏اكبر جدا كرد و به خيمه برگرداند. سپس به جوانان بنى‏هاشمى فرمود كه پيكر على‏اكبر (ع) را از قتلگاه بيرون برده و در خيمه ‏اى كه در مقابل آن مى‏جنگيدند، بگذارند. (1)


1. نك : فى رحاب أئمة اهل ‏البيت (ع) ، ج‏3، ص‏126؛ الإرشاد، ج‏2، ص‏106؛ منتهى‏الآمال فى تاريخ ‏النبىّ والآل، ج‏1، ص‏372.

برگرفته از كتاب "خاندان عصمت عليهم السلام" تاليف سيد تقى واردى
منبع سايت : اين سايت
 
 
 |    نوشته شده توسط اکبر و صادق
 
 

pctfx3.1

Desert Fix Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Web Hosting

میزبانی میزبان هاست دامین هاستینگ دامنه دومین