امام حسين (ع) و سرو به خون غلتان علوي
على بن الحسين ، معروف به علي اكبر (ع) از جمله فرزندان امام حسين (ع) است كه به همراه پدرش از مدينه به مكه و از آن جا به كربلا هجرت كرد و در ركاب آن حضرت، در سن 18 (يا 19 و يا 25) سالگى به شهادت رسيد.
على اكبر (ع) جوانى خوش نام و نسب و داراى ويژگىهاى منحصر به فرد بود؛ از جمله در شمايل و خُلق و خو شباهت تمام به پيامبر اكرم (ص) داشت و هر كس او را مىديد، گمان مىكرد پيامبر (ص) زنده شده است. اهل بيت پيامبر (ص) نيز هرگاه مشتاق زيارت آن حضرت مىشدند، به چهره علىاكبر (ع) نگاه مىكردند.
علىاكبر(ع) در استحكام ايمان و نشاط روحى سر آمد ديگر ياران امام حسين (ع) بود. امام حسين (ع) در منزلى از منازل بين مكه و كوفه، در نزديكى كربلا، در حالى كه سوار بر اسب بود، اندكى به خواب رفت و سپس بيدار شد و گفت: «اِنَّا لِلَّهِ واِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَاَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ». و اين آيه استرجاع را سه بار تكرار فرمود. علىاكبر(ع) از پدرش پرسيد: پدر جان، علت خواندن آيه استرجاع و تكرار آن چه بود؟
امام حسين (ع) گفت: در حال حركت، مرا خواب در ربود. در عالم رؤيا سوارى را ديدم كه مىگفت: اين قوم مىرود و مرگ نيز از پى آنان است. دانستم كه خبر مرگ ما را مىدهد. علىاكبر (ع) گفت: پدرجان! خدا روز بد را نصيب شما نفرمايد، آيا ما بر حق نيستيم؟ امام حسين (ع) گفت: بلى، ما بر حقيم. علىاكبر گفت: حال كه ما بر حق هستيم، باكى از مرگ و كشته شدن نخواهيم داشت.
در روز عاشورا از ميان فرزندان ابىطالب، علىاكبر، نخستين رزمندهاى بود كه پاى در ركاب كرده و از امام حسين (ع) اجازه نبرد با دشمنان را گرفت. امام حسين (ع) به فرزندش اجازه نبرد داد و وى را عازم ميدان نمود. سپس در حالى كه نگاه مأيوسانهاى به او مىكرد، اشك از چشمانش سرازير شد و سرش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو گواه باش بر اين قوم كه جوانى به جنگ آنان مىرود كه شبيهترين مردم در خلقت و خُلق و گفتار به پيامبر تو است و ما هرگاه مشتاق زيارت پيامبرت مىشديم به چهره اين جوان نگاه مىكرديم. خداوندا! بازدار از آنان بركات زمين را و ايشان را پراكنده ساز و واليان را هرگز از ايشان خشنود مگردان؛ چه اين جماعت ما را خواندند كه يارىِ حق كنند و چون ما اجابت نموديم، با ما دشمنى كرده و شمشير بر روى ما كشيدند.
على اكبر(ع) با دلاورى و فداكارى وصف ناپذيرى وارد ميدان نبرد شد و با اين سخنان خود را معرفى كرد:
اَنا عَلىُّ بْنُ الْحُسيْن بْن عَلىّ نَحْنُ وَ بَيْتُ اللّهِ اَوْلى بالنَّبى
اضْرِبكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَنْثَنِى ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىٍّ عَلَوىّ
وَلا يَزالُ الْيَوْم اَحْمى عَنْ ابى تَاللّهِ لا يَحْكُمُ فينا ابْنُ الدَّعىّ
و به هر سوى هجوم آورد، گروهى را كشته و گروهى ديگر را زخمى كرد. كسى را ياراى مقاومت در برابر او نبود.
ساعتى بدين منوال گذشت تا اينكه از شدت گرما و جراحتهاى فراوان، تشنگى بر او غلبه كرد و ناچار به سوى خيمهگاه بازگشت تا بار ديگر پدر را زيارت و با او وداع كند و اگر در خيمهگاه آبى هست، با آن رفع تشنگى كند؛ اما آبى موجود نبود و امام حسين (ع) خود بيش از ديگران تشنه بود. از اين رو، امام (ع) فرزندش را با اين جملات نوازش فرمود: شكيبايى كن و به نبرد با ستم پيشگان ادامه ده! در اندك زمانى جدت، رسول خدا(ص) را ملاقات مىكنى و به دست او سيراب مىگردى و هرگز تشنه نخواهى شد.
على اكبر (ع) بدون اينكه قطرهاى آب بنوشد، بار ديگر به ميدان شتافت و اين بار نيز با حملات حيدرى خويش آتشى در خرمن دشمنان انداخت و تعدادى را طعمه شمشير برّان خويش كرد. در اين هنگام، مرّة بن منقذ عبدى، كه از سپاهيان عمربن سعد بود، به اطرافيان خود گفت: گناه تمام اعراب بر گردن من باشد اگر اين جوان هاشمى از پيش من بگذرد و من مادرش را به عزايش ننشانم.
مرّةبن منقذ براى به شهادت رساندن على اكبر (ع) پى فرصتى مىگشت و همين كه على اكبر (ع) از پيش روى او عبور كرد بر آن حضرت حمله آورد و با نيزه (وبه قولى با تير) وى را از پاى در آورد. برخى مورخان نوشتهاند كه وى شمشيرى بر فرق على اكبر (ع) زد و فرقش را شكافت.
در اين هنگام على اكبر(ع) در محاصره دشمنان افتاد و آماج شمشيرها و نيزههاى آنان قرار گرفت. جراحتهاى فراوان، او را از خود بىخود ساخت، دست در گردن اسب خويش انداخت و تن به قضاى الهى داد. اسب وفادارش تلاش فراوان نمود كه سوار خويش را از صحنه نبرد بيرون برد؛ اما به هر سوى مىگريخت راه را بسته مىديد. سرانجام، راكب و مركب به زمين افتاده و صداى على اكبر (ع) بلند شد و پدرش را به يارى طلبيد:
يا اَبَتاهُ عَليْكَ مِنّىالسَّلامُ هذا جَدّى رَسُولُ اللّهِ يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجِّلِ الْقُدوُمَ اِلَيْنا.
امام حسين(ع) كه نگران وضعيت على اكبر(ع) بود، با شنيدن صداى او به ميدان نبرد آمد. ستمكاران را از اطراف فرزندش دور ساخت و نزديك وى آمد، در حالى كه هنوز رمقى در تن داشت. وقتى كه فرزندش را با آن حال ديد، بسيار متأثر گرديد و بىاختيار اشك از چشمانش سرازير شد و فرمود: «خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند! چه چيز آنان را جرى كرد كه از خدا و رسولش واهمه نكرده و پرده حرمت رسول خدا را دريدند». سپس فرمود: «اى فرزندم! عَلَى الدُّنْيا بَعْدُكَ الْعَفا».در اين هنگام، زينب كبرى (س) از خيمه ها بيرون شتافت و در حالى كه بر فرزند برادرش ندبه مىكرد به سوى ميدان نبرد دويد تا اين كه به برادرش، امام حسين (ع) رسيد كه ماتم زده در كنار پيكر على اكبر (ع) نشسته و بر او مىگريست. زينب (س) در حالى كه ازاين مصيبت بىتابى مىكرد، خود را روى جسد علىاكبر (ع) انداخت و بسيار بر او گريست. امام حسين (ع) خواهرش، زينب كبرى (س) را از نعش علىاكبر جدا كرد و به خيمه برگرداند. سپس به جوانان بنىهاشمى فرمود كه پيكر علىاكبر (ع) را از قتلگاه بيرون برده و در خيمه اى كه در مقابل آن مىجنگيدند، بگذارند. (1)
1. نك : فى رحاب أئمة اهل البيت (ع) ، ج3، ص126؛ الإرشاد، ج2، ص106؛ منتهىالآمال فى تاريخ النبىّ والآل، ج1، ص372.
برگرفته از كتاب "خاندان عصمت عليهم السلام" تاليف سيد تقى واردى
|